تغيير نگرشها

 

*با سرزنش نکردن خود روابطم را با خويشتن بهبود مي بخشم.

*با رها کردن قضاوت درباره ديگران پيوستن به ديگران را به جاي جدايي از آنان و خويش بر مي گزينم.

*کليه تصاويري را که از ديگران ساخته ام در هم مي شکنم

*انتخاب مي کنم که به ياد آورم ميزان گفتار و کارهايم در روابطم مهم نيست بلکه عشقي که در گفتار و کردارم نهفته است در روابطم اهميت فراوان دارد.

*کلماتي که در روابطم بر مي گزينم تعيين مي کند که خواهان جدايي هستم يا پيوستن

*به ياري روابطم مي توانم عشق بي قيد و شرط را احساس کنم

*امروز انتخاب مي کنم که به ياد آورم شايسته شادي هستم

*امروز انتخاب مي کنم در روابطم خود را قرباني نبينم و مسووليت زندگيم را بپذيرم.

*هر گاه گرفتار گذشته يا آينده مي شوم انتخاب مي کنم به ياد آورم فقط در زمان حال مي توان عشق احساس کرد.

*مي توانم در همه روابطم عشق را به جاي ترس انتخاب کنم


 

جسمت را دوست بدار


جسم خود را دوست خويش ببين

به ياد داشته باش که ذهن بر جسم تسلط دارد

هيچگونه افکاري که ديگران يا خود را سرزنش مي کند نداشته باش تا به جسمت آسيب نرسد

جوهر هستي تو روح است و زندگيت محدود به جسم تو نيست

به جاي تمرکز بر ادراکات خويش درباره جسم به دوست داشتن ديگران بپرداز

بکوش جسمت را چنان که هست دوست بداري

راههايي را بپذير که توازن و هماهنگي بيشتري ميان ذهن و روح و جسمت برقرار مي کند

 

 

نگرشهاي خوب به زندگي


*عشق يکي از مهمترين چيز هاي زندگي است.

*بايد بهتر شويم پس نبايد اجازه دهيم ترس ما را به دام اندازد.

*فرقي ميان دادن و گرفتن نيست.

*در آينده و گذشته زندگي نکن

*حالا هر کاري مي تواني انجام بده در هر لحظه بايد محبت کني

*اگر در بيرون مشکلي هست ناراحت نشو درون قلبت امنيت داري.

*چون عشق هميشه هست نبايد از مرگ بترسي.

 


مي توانم به ديگران مهر بورزم

وقتي که ديگران خشمگين هستند تنفر دارند انتقاد مي کنند يا مهاجم به نظر مي رسند مي توانم آن لحظه آنان را چنان که به نظر مي رسند ببينم و يا هراسيده و نياز مند کمک به عشق. وقتي که با خشم نفرت انتقاد و تهاجم واکنش نشان ندهم آنگاه مي توانم به درون خود روم و برکت عشق خويش را دريابم.بدين سان مي توانم برگزينم که با عشق ومهرباني ونه از ديدگاه ترس واکنش نشان دهم.

 

توانگري

خدا را وادار نکنيد که چيزي به شما بدهد .تنها ذهنتان را به روي دريافت آن توانگري بگشاييد که خدا از ازل به شما وعده داده است.ميزان آرامش تندرستي و رفاه مالي زندگيتان ميزان توانگري شما را نشان مي دهد.اين معناي راستين توانگري است.اوضاع و شرايط و مشکلاتي را که قادر به حل آنها نبوده ايد رها کنيد .اين رهايي معمولا موجب ايجاد راه حلهاي نهايي وفوري آنها مي شود.

 

 

مراقب چشمانت باش

 

یکی از شاگردان شیوانا جوانی ساده و صادق بود که نسبت به همه اهل مدرسه خوشبین بود و سفره دل خود را نزد همه باز می‌کرد و هیچ‌کس را بد نمی‌دانست. همه شاگردان هم او را دوست داشتند و با او بیشتر از بقیه صمیمی بودند. روزی شیوانا دید که این شاگرد جوان و ساده با پسر کدخدا و چند نفر دیگر از جوان‌های شرور دهکده در بازار دهکده هم‌صحبت است. شیوانا او را صدا زد و گفت: "وقتی با این افراد صحبت می‌کنی مواظب چشم‌هایت باش!"

شاگرد ساده‌دل مات و مبهوت به چهره شیوانا خیره شد و باحیرت گفت: "من چشم‌هایم سر جایش هستند و اصلا به کسی اجازه نمی‌دهم به آنها آسیب برساند. شما خاطرتان جمع باشد." سپس دوباره به جمع دوستان جدید اما شرور خود پیوست.

یک هفته بعد شیوانا در حیاط مدرسه نشسته بود که ناگهان متوجه شد از داخل سالن کلاس سر و صدای بلندی برخاسته است. به آنجا رفت و با تعجب دید که شاگردان مدرسه گرد دوست ساده و قدیمی خود را گرفته و به او اعتراض می‌کنند چرا در مورد آنها نزد بقیه بدگویی و غیبت می‌کند و صفات دروغ و ناشایست را به دوستان خود نسبت می‌دهد. شیوانا شاگردان را به سکوت دعوت کرد و مقابل شاگرد ساده‌دل ایستاد و با انگشت به چشمان او اشاره کرد و گفت: "قبل از اینکه با پسر کدخدا و دوستان شرورش نشست و برخاست کنی با چشمان خودت تمام بچه‌های مدرسه را پاک و درستکار می‌دیدی. اما اکنون بعد از چند هفته همنشینی با دوستان شرورت چشمان خود را از دست داده‌ای و چشمان آنها را به عاریت گرفته‌ای. به همین خاطر در چهره دوستان مدرسه‌ات نیرنگ و فریب و چیزهایی می‌بینی که چشمان جدیدت به تو دیکته می‌کنند. وقتی آن روز به تو گفتم مواظب چشم‌هایت باش منظورم این بود که مواظب باش آنها پنجره پاک و سالم نگاه تو را با پنجره کدر و ناسالم خود عوض نکنند. سعی کن دیده خود را بشویی و کمی در مورد تغییر نگاهت و نادرستی برداشت‌ها و قضاوت‌های جدیدت نسبت به دوستان قدیمی فکر کنی. مطمئنا آنقدر ناراحت خواهی شد که برای همیشه چشمانت را از دوستان شرورت پس خواهی گرفت و ارتباطت را با آنها برای همیشه قطع خواهی کرد."

 

کم کم یاد خواهی گرفت

  

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

 

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

 

*خورخه لوییس بورخس*

 

 

سه پاکت نامه‎

  

آقای اسمیت که به تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱ و ۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن»

چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای اسمیت بد جوری به درد سر افتاده بود. در ناامیدی کامل، آقای اسمیت به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره ۱ را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود : «همه تقصیرها را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز.»

 

آقای اسمیت یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شد.

 

یک سال بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید توأم با کاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت آقای اسمیت بی درنگ سراغ پاکت دوم رفت. پیغام این بود: «تغییر ساختار بده.»

 

آقای اسمیت به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند. بعد از چند ماه شرکت دوباره با مشکلات روبرو شد آقای اسمیت به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد.

 

پیغام این بود: «سه پاکت نامه با شماره های ۱و ۲و ۳ آماده کن .»

 

راز دوستي

 

راز دوستي دانستن ان است که براي يافتن دوستان صميمي بايد اول خودت يک دوست باشي !! 


راز دوستي در آن است که همواره افکار مثبت در سر داشته باشي خصوصا" هنگام بروز سوء استفاده 

راز دوستي در آن است که هنگام حرف زدن با انها حواست کاملا جمع باشد. 

راز دوستي در اين است که تغيير حالات خود را با خوشرويي و حسن نيت بپذيري و نمايان کني 

راز دوستي در اين است که محبت را نتنها با کلام بلکه با نگاه و لحن صدا نيز ابراز کني. 

دوستان را در آرزوها و اهدافت سهيم کني نه اينکه فقط با انها وقت بگذراني. 

راز دوستي در محترم شمردن حقوق دوستان و احترام گذاشتن به ديدگاههاي آنها مي باشد. 

در معاشرت با جمع رشد و بلوغ فکري داشته باشي و آگاهيهايت را رشد دهي. 

حامي حقوق دوستت باشي حتي اگر ناچار شوي به اشتباه خود اعاراف کني . 

در غم وناراحتي دوستانت شريک باشي و به انها دلگرمي بدهي نه اينکه با ابراز احساسات نادرست ناراحتي شان را تشديد کني . 

دائما" ديگران را سرزنش نکني بلکه مزاياي مثبت کار را صادقانه بيان کني واز سعادت دوستانت شاد باشي و هرگز وضعيت خود را با بدبيني با وضعيت آنها مقايسه نکني . 

 

گفتگوی چهار شمع

 

چهار شمع به آرامی می سوختند و با هم گفتگو می کردند.

  

محیط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع ها شنیده می شود.

  

اولین شمع می گفت : من « دوستی » هستم اما هیچکس نمی 

  

تواند مرا شعله ور نگاه دارد و من ناگزیر خاموش خواهم شد. 

 

 شمع دوستی کم نورتر و کم و کم نورتر شد و خاموش شد.

  

شمع دوم می گفت : من « ایمان » هستم اما اغلب سست می گردم

 

 و خیلی پایدار نیستم.

  

در همین زمان نسیمی آرام وزیدن گرفت و او را خاموش کرد.

  

شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد.

  

باگریه ی کودک شمع چهارم شروع به صبحت کرد و گفت :

  

نگران نباش!تازمانی که شعله ی من خاموش نگردد شمع های

  

دیگر را روشن خواهم کرد.(من امید هستم.)

  

کودک باچشم هائی که ازشادی می درخشیدند شمع امید را در

  

دست گرفت و دوستی - ایمان و عشق را شعله ور ساخت.

  

داستان احساس‌ها

 

روزى روزگارى در جزيره‌اى دور افتاده تمام احساس‌ها کنار هم به خوبى خوشى زندگى مى‌کردند.

 

احساس خوشبختى، پولدارى، عشق، دانايى، صبر، غم، ترس، شهوت و....

و هر کدوم به روش خودشون مى‌زيستند، تا اينکه يه روز احساس دانايى به همه گفت:

هرچه زودتر اين جزيره رو ترک کنين، زيرا به زودى آب اين جزيره را خواهد گرفت واگر بمانيد غرق مى‌شويد.

تمام احساس‌ها با دستپاچگى قايق‌هاى خود را از انبار خونشون بيرون آوردند وتعميرش کردند و پس از عايقکارى و اصلاح پاروها، آن‌ها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.

روز حادثه که رسيد همه چيز از يک طوفان شروع شد و هوا به قدرى خراب شد که همه احساس‌ها به سرعت سوار قايق‌ها شدند و پارو زنان جزيره را ترک کردند. در اين ميان «عشق» هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد که همگى به کنار ساحل آمده بودند و احساس «وحشت» را نگه داشته بودند و نمى‌گذاشتند که او سوار برقايق شود.

«عشق» سريع وبدون تعلل برگشت وقايقش را به حيوان‌ها داد و احساس «وحشت» که زندانى شده بود را آزاد کرد. آنها همگى سوار شدند و ديگر جايى براى «عشق» نماند. قايق رفت و«عشق» در جزيره تنها ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مى‌رفت و«عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود. 

او نمى‌ترسيد زيرا احساس «ترس» جزيره را ترک کرده بود. اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساس‌ها کمک خواست. اما کسى جوابش را نداد.

در همان نزديکى‌ها، قايق دوستش «ثروت» را ديد و گفت:

«ثروت» عزيز به من کمک کن.

«ثروت» گفت متاسفم قايق من پراز پول، شمش و طلاست وجايى خالى ندارد!

«عشق» رو به سوى قايق «غرور» کرد و گفت: مرا نجات ميدهى؟؟؟

«غرور» پاسخ داد:

هرگز تو خيسى و مرا خيس مى‌کنى.

«عشق» رو به سوى «غم» کرد وگفت:

اى «غم» عزيز مرا نجات بده.

اما «غم» گفت:

متاسفم عشق عزيز من اينقدر غمگينم که يکى بايد بياد وخود منو نجات بده!

در اين بين «خوشگذرانى» و «بيکارى» از کنار عشق گذشتند ولى هرگز عشق از آنها کمک نخواست.

از دور «شهوت» را ديد و به او گفت:

«شهوت» عزيز مرا نجات ميدى؟؟؟

«شهوت» پاسخ داد: هرگز، برو به درک، سال‌ها منتظر اين لحظه بودم که بميرى، حالا نجاتت بدم هرگز، هرگز؟؟!

«عشق» که نمى‌تونست نااميد بشه رو به سوى «خدا» کرد گفت:

«خدايا» ...منو نجات بده !

ناگهان صدايى از دور به گوشش رسيد که فرياد مى‌زد:

نگران نباش من دارم به کمکت مى‌آيم.

«عشق» آنقدر آب خورده که ديگه نمى‌توانست خودشو روى آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق «دانايى» يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرام‌تر از هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مى‌آمد زيرا امتحان نيت قلبى احساس‌ها ديگه به پايان رسيده بود. 

«عشق» برخاست به «دانايى» سلام کرد و از او تشکر نمود. «دانايى» پاسخ سلامش را داد و گفت:

من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بيايم «شجاعت» هم که قايقش دور از من نمى‌توانست براى نجات تو راهى پيدا کند. پس مى‌بينى که هيچکدام از ما تو را نجات نداديم! يعنى اتحاد لازم را بدون نجات تو نداشتيم. عشق حکم فرمانده همه احساس‌هاست و مايه اتحاد آن‌هاست و وقتى نباشد اتحادى وجود نخواهد داشت.

«عشق» با تعجب گفت: پس اون صداى کى بود که به من گفت براى نجات من مياد؟!

«دانايى»گفت: 

اون «زمان» بود.

«عشق» با تعجب گفت:

«زمان»؟؟؟!

«دانايى» لبخندى زد و پاسخ داد:

بله «زمان» چون اين فقط «زمان» است که لياقتش را دارد تا بفهمد «عشق» چقدر بزرگ است.

 

عشق کور و دیوانه

 

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبالدیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کردتنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط بایدعشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشقفرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است ودیوانگی همواره در کنار اوست.

 

درد های اجتماعی ما

 

در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند،این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد!(صادق هدایت)

 

به قسمتی از درد های اجتماعی ما توجه کنید:

 

1-اکثر ما تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.

2-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.

3-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

4-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.

5-بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع انها هیچ اقدامی نمی کنیم.

6-در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.

7-کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.

8-غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.

9-بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که اینده را فراموش می کنیم.

10-از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.

11-عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه انها می اندازیم،ولی برای جبران ان قدمی بر نمی داریم.

12-دائما دیگران را نصیحت می کنیم،ولی خودمان هرگز به انها عمل نمی کنیم.

13-همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.

14-غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند،ولی ما شاعر و فقیه!

15-زمانی که ما مشغول کیمیا گری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.

16-زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم نجوم را بنا نهادند.

17-هنگامی که به هدف مان نمی رسیم،ان را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم،ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل ان نمی پردازیم.

18-غربی ها اطلاعات متعارف خود را روی شبکه اینترنت در دسترس عموم قرار می دهند،ولی ما انها را برداشته و از همکارمان پنهان می کنیم.

19-مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.

20-غربی ها و بعضا دشمنان ما،ما را بهتر از خودمان می شناسند.

21-در ایران کوزه گر از کوزه شکسته اب می خورد.

22-فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم.

23-برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن اخر کار استخاره می کنیم.

24-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.

25-به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.

26-چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.

27-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.

28-وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.

29-در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند،به جای اینکه به انها احترام بگذارند.

30-اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.

31-اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.

32-تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.

33-غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.

34-اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی،کابل کشی و غیره صد ها جای ان را خراب می کنیم.

35-وعده دادن و عمل نکردن به ان یک عادت عمومی برای همه ما شده است.

36-قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از ان حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.

37-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم.