محبت بی‌منت!

محبت بی‌منت!

پیرمرد ثروتمندی به سختی بیمار بود و با وجودی که چندین پسر و دختر بزرگ و بالغ داشت اما هیچ‌کدام سراغی از پدر و مادر پیر خود نمی‌گرفتند و هر کدام مشغول زندگی خود بودند. این مرد ثروتمند باغبان جوانی داشت که خود را دلسوز و غمخوار زن و شوهر پیر معرفی و از آنها مراقبت می‌کرد. اما در عین حال دایم بر سر آنها منت می‌گذاشت و در مورد بی‌وفایی فرزندان پیرمرد بدگویی می‌کرد و خودش را بهترین و دلسوزترین دوست و یاور می‌دانست. کم‌کم حال پیرمرد دگرگون شد و باغبان جوان ترسید که زحماتش هدر رود به همین خاطر دایم به پیرمرد فشار می‌آورد که بابت زحماتش بخشی از باغ و طویله را به نام او کند. اما پیرمرد که ارث و میراث خود را متعلق به فرزندانش می‌دانست از این کار طفره می‌رفت و در نتیجه اهانت و بدگویی و فشار روانی باغبان جوان بر او و زن پیرش شدت می‌گرفت. سرانجام خبر رسید که مادر باغبان جوان هم دچار بیماری شده و به مراقبت نیاز دارد. باغبان جوان که حرص تصاحب طویله و باغ، او را دیوانه کرده بود نسبت به بیماری مادرش بی‌اعتنایی می‌کرد و می‌گفت که حال و حوصله رسیدگی به او را ندارد و باید بقیه بچه‌ها از او نگهداری کنند. مادر باغبان چون زن فقیری بود کسی دور و برش نمی‌رفت و به همین خاطر شیوانا و شاگردان به او کمک می‌رساندند تا بهبود یابد.

یک روز پیرمرد ثروتمند با واسطه از شیوانا برای دفع مزاحمت باغبان جوان کمک خواست. شیوانا به بالین پیرمرد رفت و متوجه شد به خاطر فشار روانی باغبان، به شدت تحلیل رفته است. شیوانا کمی حرف‌های پیرمرد را شنید و سپس به باغبان گفت: "تو نزدیک شش ماه از این زن و مرد پیر مراقبت کردی و در عین حال از سفره همین آدم‌ها تغذیه می‌کردی. اگر این مرد و زن پیر شخصی را برای مراقبت از خودشان استخدام می‌کردند حقوق آن شخص مقدار مشخصی می‌شد و بدون اینکه از زخم‌زبان‌های آن شخص بابت بدگویی فرزندانشان عذاب بکشند می‌توانستند از مراقبت‌های یک فرد مناسب بهره ببرند. سپس شیوانا چند سکه از پیرمرد گرفت و به باغبان جوان داد و گفت: "این سکه‌ها بابت زحمت شش ماهه تو. بنابراین دیگر حسابی با این خانواده نداری. قیمت طویله و باغ هم چند صد برابر زحمت توست و دلیلی ندارد که این مرد آنها را به خاطر نفرتی که تو در دلش کاشتی به تو بدهدباغبان جوان با ناراحتی از جا برخاست و گفت: "این درست نیست! بچه‌های این مرد و زن خیلی بی‌وفا و پست هستند. آنها پدر و مادر خودشان را به حال خود رها کرده‌اند و پی زندگی خودشان رفته‌اند و این من بودم که خودم را خوار و حقیر کردم و شش ماه از آنها مراقبت کردم. پس من از فرزندان آنها برایشان دلسوزترم و نسبت به داشتن طویله و باغ برحق‌ترم!"

شیوانا لبخندی زد و گفت: "وقتی قرار باشد محبت و دلسوزی را با پول محک بزنی باید در نظر داشته باشی که ممکن است طرف مقابلت اهل حساب و کتاب باشد و قیمت محبت را صفر بگیرد و فقط بهای کار تو را حساب کند. در مورد نظری که در مورد فرزندان این شخص داری بهتر است سکوت کنی و وقتی خودشان همگی این‌جا جمع شدند با شهامت مقابل خودشان بگویی تا جوابت را بدهند نه اینکه پشت سرشان بدگویی کنی و مقابل چشمان پدر و مادر بد فرزندان را بگویی. در ضمن شخصی اجازه دارد در مورد عیب دیگران نظر دهد که خودش این عیب و اشکال را نداشته باشد. همین الان مادر پیر تو به شدت بیمار شده و نیازمند همراهی و مراقبت فرزند دلسوزش است. تو دیگر نگران این مرد و زن پیر و فرزندان بی‌وفا و طویله نباش. اینها شخصی را برای این کار استخدام خواهند کرد. سکه‌هایت را که گرفتی نزد مادرت برو و از او مراقبت کن. با بقیه پول‌ها هم طویله‌ای کوچک برای خودت دست و پا کن و بی‌جهت چشم طمع به طویله و باغ این خانواده نداشته باش که آنها وقتی محبت پدر و مادری والدین خود را فراموش می‌کنند و پی کار خود می‌روند صد مرتبه بدتر محبت منت‌دار و هدفدار تو در قبال پدر و مادرشان را نیز به فراموشی می‌سپارند."

سخنی از زرتشت

سخنان زرتشت

نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه.

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش و به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش.

فاش نکردن اسرار مردم دلیل کرامت و بلندی همت است.

شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.

خورشید باش که اگر خواستی برکسی نتابی نتوانی .

عشق می ماند؛ انسان ها هستند که عوض می شوند .

خوشبختی از آن کسانیست که خواهان خوشبختی دیگران باشند .

اگر کسی را دوست داری، به او بگو . زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته میمانند، میشکنند .

کسی که بر نفس خود غلبه نکرد بر هیچ چیز غالب نخواهد شد.

بردباری ، هنگامی خوب است که مبدأ منزهی داشته باشد ، وگرنه در مقابل بیدادگری ، بردباری ناتوانی ، و ناتوانی مقدمه نابودی است.

انسانهایی که تنها هستند،همیشه در معرض خطر عشق اند.

همیشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش اند بلکه تو سزاوار آرامش هستی.

آنچه را می شنوید به عقل سلیم و منش پاک و روشن بسنجید و آنگاه بپذیرید.

در دوره ای که از آن اوباش است بهتر است که اعتماد و اندیشه تان را پنهان کنید.

راه جهان یکی است و آن راستیست .

من آینده را دوست دارم چون بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم .

دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از آنو همیشه قسمتی از غم دیگران باش نه دلیل آن.

هنگامی که همه یکسان فکر می کنند دیگر کسی بیشتر نمی اندیشد.

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی.

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک .

نیکی و سود خویش را در زیان دیگری مخواه.

شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد .

بهترین زندگی دو جهان برای کسانی است که نیک بیاندیشند و پارسایی را سرلوحه زندگی خویش کنند .

همسری که برای دخترت برگزیدی به او معرفی کن ولی انتخاب نهایی را به دست خودش بسپار .

انسانی که گمراهی را ببیند و او را با دانش و خرد خویش راهنمایی نکند در ردیف گناهکاران است .

انسان به هر چه که اراده کند خواهد رسید . اندیشه آدمی سازنده زندگی اوست .

خداوند این جهان زیبا را برای شادی انسان در مسیر نیک آفریده است .

کسانی در زندگی سرافراز و آسوده خواهند زیست که در زندگی به ندای وجدان درونی خویش گوش فرا دهند و آن را ارج نهند . زیرا وجدان درونی همه انسانها آنها را به سوی کردار نیک رهنمایی میکند .

وظیفه هر انسان در زندگی اش کار و کوشش و آبادی و پیشرفت جهان است .

هر کس باید بیاندیشد که کیست ؟ از کجا آمده است و برای چه در این جهان زندگی میکند ؟

انسان در گزینش خوب و بد زندگی اش آزاد است . هر زن و مردی بایستی بهترین گفتار را بشنوند و مسیر خویش را در زندگی برگزیند .

بهشت و دوزخ ما در این جهان در دستان خود ماست . نیکی پاسخ نیکی است و بدی سزای بدی . نتیجه زندگی ما حاصل اعمال ماست .

خوشبخت کسی است که خوشبختی دیگران را فراهم سازد .

هر یک از شما باید در کردار نیک به دیگری سبقت جوید و از این رو زندگی خود را خوش و خرم سازد.

زندگی شما وقتی زیبا و شیرین خواهد شد، که پندارتان، کردارتان و گفتارتان نیک باشد.

سخنان نغز


سخني از ناپلئون
هرگز اشتباه نکن ....

اگر اشتباه کردي ... تکرار نکن
اگر تکرار کردي ... اعتراف نکن
اگر اعتراف کردي ... التماس نکن
اگر التماس کردي ... ديگر زندگي نکن


اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست...عشق اينست که من چترم را روي دلدار بگيرم واو نبيند....نبيند وهرگز نداند که چرا در زير باران خيس نشد

انسان هم ميتواند دايره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست. تا ابد دور خودتان بچرخيد يا تا بينهايت ادامه بدهيد



گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم

بچه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهاي قوي ......بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسکا

خوشبختی مثل یك توپ است وقتی در حركت است به دنبالش می دویم و وقتی ایستاده است به آن لگد می‌ زنیم

عشق مثل آبي است درون دستت كه اگر از آن غافل شوي جز خاطره چيزي برايت باقي نمي ماند

همیشه در شیرین ترین لحظات زندگی در انتظار تلخی باش که غم و شادی با هم است مانند مرگ و زندگی ...........با همه مهربان بودن و بخشنده بودن است که جاودانه است
آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند
پروانه اغلب فراموش می کند که روزی کرم بوده است



مهربانی را درنقاشی کودکی دیدم که خورشید را سیاه کشیده بود که پدرش زیر نورخورشید نسوزد


در کوهپایه های عشق دستت را به کسی نده تا از ان نترسی که در ارتفاعات دستت را رها کند

سخنی از کنفوسیوس: مرد بزرگ وقار دارد اما متکبر نیست و مرد کوچک تکبر دارد ولی وقار ندارد

بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند... سخنی از بالزاک

همیشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش اند بلکه تو سزاوار آرامش هستی.

من باور دارم ...

من باور دارم ...

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم

به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.

و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز

به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...

که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد

هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد

و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ...

که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد

حتى در دورترين فاصله‌ها.

من باور دارم ...

که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم

که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...

که زمان زيادى طول مى‌کشد

تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...

که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را

با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه خوشحال کنم

زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...

که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم،

صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ...

که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،

او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...

که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را

در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد،

صرفنظر از پيامدهاى آن.

من باور دارم ...

که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى

و درماندگى به ما ضربه بزنند،

به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...

که گاهى هنگامى که عصبانى هستم

حق دارم که عصبانى باشم امّا

اين به من اين حق را نمى‌دهد که

ظالم و بيرحم باشم.

من باور دارم ...

که بلوغ ، بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم

و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد

من باور دارم ...

که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم،

گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...

که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد

دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...

که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى

برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند

امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...

که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم،

زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

من باور دارم ...

که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند

و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

من باور دارم ...

که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت

توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم

تغيير يابد.

من باور دارم ...

«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست

بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.

اهلی کردن

آن وقت بود که سر و کله روباه پيدا شد.

روباه گفت:
- سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسي را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت:
- سلام.
صداگفت:
- من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت:
- کي هستي تو؟ عجب خوشگلي!
روباه گفت:
- يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت:
- بيا با من بازي کن. نمي‌داني چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت:
- نمي‌توانم باهات بازي کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهي کشيد و گفت:
- معذرت مي‌خواهم.
اما فکري کرد و پرسيد:
- اهلي کردن يعني چه؟
روباه گفت:
- تو اهل اين‌جا نيستي. پي چي مي‌گردي؟
شهريار کوچولو گفت:
- پي آدم‌ها مي‌گردم. نگفتي اهلي کردن يعني چه؟
روباه گفت:
- آدم‌ها تفنگ دارند و شکار مي‌کنند. اينش اسباب دلخوري است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش مي‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پي مرغ مي‌کردي؟
شهريار کوچولو گفت:
- نَه، پيِ دوست مي‌گردم. اهلي کردن يعني چي؟
روباه گفت:
- يک چيزي است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
- ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت:
- معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌اي مثل صد هزار پسر بچه‌ي ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي کردي هر دوتامون به هم احتياج پيدا مي‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ي عالم موجود يگانه‌اي مي‌شوي من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت:
- کم‌کم دارد دستگيرم مي‌شود. يک گلي هست که گمانم مرا اهلي کرده باشد.
روباه گفت:
- بعيد نيست. رو اين کره زمين هزار جور چيز مي‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت:
- اوه نه! آن رو کره‌ زمين نيست.
روباه که انگار حسابي حيرت کرده بود گفت:
- رو يک سياره ديگر است؟
- آره.
- تو آن سياره شکارچي هم هست؟
- نه.
- محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
- نه.
روباه آه‌کشان گفت:
- هميشه خدا يک پاي بساط لنگ است!
اما پي حرفش را گرفت و گفت:
- زندگي يکنواختي دارم. من مرغ‌ها را شکار مي‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ي مرغ‌ها عين همند همه‌ي آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ مي‌کند. اما اگر تو منو اهلي کني انگار که زندگيم را چراغان کرده باشي. آن وقت صداي پايي را مي‌شناسم که با هر صداي پاي ديگر فرق مي‌کند، صداي پاي ديگران مرا وادار مي‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمه‌اي مرا از سوراخم مي‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را مي‌بيني؟ براي من که نان بخور نيستم گندم چيز بي‌فايده‌اي است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزي نمي‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتي اهليم کردي محشر مي‌شود! گندم که طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي‌اندازد و صداي باد را هم که تو گندم‌زار مي‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازي شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت:
- اگر دلت مي‌خواهد منو اهلي کن!
شهريار کوچولو جواب داد:
- دلم که خيلي مي‌خواهد، اما وقتِ چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا کنم و از کلي چيزها سر در آرم.
روباه گفت:
- آدم فقط از چيزهايي که اهلي کند مي‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها مي‌خرند. اما چون دکاني نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بي‌دوست... تو اگر دوست مي‌خواهي خب منو اهلي کن!
شهريار کوچولو پرسيد:
- راهش چيست؟
روباه جواب داد:
- بايد خيلي خيلي حوصله کني. اولش يک خرده دورتر از من مي‌گيري اين جوري ميان علف‌ها مي‌نشيني. من زير چشمي نگاهت مي‌کنم و تو لام‌تاکام هيچي نمي‌گويي، چون تقصير همه‌ي سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش مي‌تواني هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشيني.
فرداي آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت:
- کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايي من از ساعت سه قند تو دلم آب مي‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادي و خوشبختي مي‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا مي‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختي را مي‌فهمم! اما اگر تو وقت و بي وقت بيايي من از کجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده کنم؟... هر چيزي براي خودش قاعده‌اي دارد.
شهريار کوچولو گفت:
- قاعده يعني چه؟
روباه گفت:
- اين هم از آن چيزهايي است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزي است که باعث مي‌شود فلان روز با باقي روزها و فلان ساعت با باقي ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچي‌هاي ما ميان خودشان رسمي دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهاي ده مي‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: براي خودم گردش‌کنان مي‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچي‌ها وقت و بي وقت مي‌رقصيدند همه‌ي روزها شبيه هم مي‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتي نداشتم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلي کرد.
لحظه‌ي جدايي که نزديک شد روباه گفت:
- آخ! نمي‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت:
- تقصير خودت است. من که بدت را نمي‌خواستم، خودت خواستي اهليت کنم.
روباه گفت:
- همين طور است.
شهريار کوچولو گفت:
- آخر اشکت دارد سرازير مي‌شود!
روباه گفت:
- همين طور است.
- پس اين ماجرا فايده‌اي به حال تو نداشته.
روباه گفت:
- چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت:
- برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمي که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتي با هم وداع مي‌کنيم و من به عنوان هديه رازي را به‌ات مي‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشاي گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت:
- شما سرِ سوزني به گل من نمي‌مانيد و هنوز هيچي نيستيد. نه کسي شما را اهلي کرده نه شما کسي را. درست همان جوري هستيد که روباه من بود: روباهي بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ي عالم تک است.
گل‌ها حسابي از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که:
- خوشگليد اما خالي هستيد. براي‌تان نمي‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر مي‌بيند مثل شما. اما او به تنهايي از همه‌ي شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايي که مي‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پاي گِلِه‌گزاري‌ها يا خودنمايي‌ها و حتي گاهي پاي بُغ کردن و هيچي نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت:
- خدانگه‌دار!
روباه گفت:
- خدانگه‌دار!...و اما رازي که گفتم خيلي ساده است:

جز با دل هيچي را چنان که بايد نمي‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمي‌بيند.

شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد:
- نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمي‌بيند.

ارزش گل تو به قدرِ عمري است که به پاش صرف کرده‌اي.

شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد:- به قدر عمري است که به پاش صرف کرده‌ام