باد با خودش برد
باد با خودش برد
یکی از افسران امپراتور دل خوشی از شیوانا نداشت. روزی مقابل جمعیت دهکده شروع کرد به شیوانا دشنام دادن و بد وبیراه گفتن. در عین حال همراه سربازانش شمشیر به دست مقابل شیوانا ایستاد، تا او و شاگردانش را وادار به واکنش و مبارزه کند.
شیوانا قلمی از جیب درآورد و در سکوت به مدت یکساعت روی فضای خالی مقابلش جیزی را با دقت نوشت. افسر امپراتور هاج و واج به این حرکت شیوانا خیره شد و با مسخرگی و لودگی از او پرسید: "می بینم روی باد مطلب می نویسی! می توانی بگویی چه نوشتی!؟" شیوانا لبخندی زد و گفت: "اول آنچه به من گفتی را جمله به جمله نوشتم و بعد هم جوابهایی برای تک تک حرف هایی که زدی نوشتم!"
افسر امپراتور با مسخرگی گفت: "ولی استاد!! جواب های شما را باد با خودش برد و دیگر هیچ کس نمی تواند آنها را بخواند!"
شیوانا با لبخد گفت:" حرف های تو را هم باد برد! مگر برایت نگفتم که اول حرف های تو را نوشتم و بعد جواب های خودم را! بادهر دو تا را با خودش برد!"
شیوانا این را گفت و بی اعتنا به دشنام های افسر امپراتور راه خود را گرفت و رفت.