الگوهاي تفکر غير منطقي
اگر الگوهاي تفکر فردي که از خشم مزمن رنج مي برد به دقت تحليل شود، معلوم خواهد شد که محتواي آنها اغلب منفي، تحريف شده و تا حدود زيادي غير واقعي است و به همين دليل، مي تواند پيامدهاي زيانباري داشته باشد. در اين مقاله به چند نمونه ازالگوهاي تفکر غير منطقي يا خطاهاي تفکر اشاره مي شود:
1- پالايش يا فيلتر ذهني: از ويژگي هاي اين الگوي تفکر وجود نوعي ديد تونلي است که به موجب آن يک جزء ازيک موقعيت کلي مورد توجه واقع شده و بقيه اجزا مورد غفلت قرار مي گيرد. اين ادراک انتخابي اغلب فرد را به ناديده گرفتن جنبه هاي مثبت يا کم ارزش کردن آنها سوق مي دهد. براي مثال، دوست شما خاطره غذاي لذيذي راکه باهم خورده بوديد براي شما بازگو مي کند وشما به جاي اين که يک ديد متعادل نسبت به موقعيت داشته باشيد توجه خود را بر اين نکته متمرکز مي کنيد که نوشابه شما ريخت و همه چيز خراب شد. اين يک سبک تفکر عمومي در ميان افراد داراي معلوليت ها وافراد مبتلا به افسردگي است که آنها معمولاً بر چيزي که ندارند متمرکز مي شوند و پيشرفت هاي خود را ناديده مي گيرند. درحالي که درمانگران بيشتر بر پيشرفت ها توجه دارند. افراد افسرده بيش از اندازه در مقابل آنچه که از دست مي دهند، حساسند و معمولاً آنچه را که نصيبشان شده است نمي بينند. براي افراد مضطرب کوچکترين خطر مي تواند جهان را نا امن سازد. افرادي که از خشم مزمن رنج مي برند از روزنه ي به جهان مي نگرند که در آن به جز بي عدالتي چيزي نمي بينند و همه نشانه هاي برابري و انصاف را مورد غفلت قرار مي دهند. نه تنها توجه و ادراک، بلکه حافظه هم ممکن است سوگيري کرده و خاطرات زندگي مشمول پالايش و فيلتر ذهني شود. کسي که اين الگوي تفکر بر او حاکم است ممکن است تجارب مثبت زندگي خود را ناديده بگيرد و تنها به بخش هايي ازتجارب خود بيشتر توجه کند که او را خشمگين، مضطرب يا افسرده مي کنند. کسي که از فيلتر ذهني استفاده مي کند بخش هاي منفي و ناگوار رويدادهاي زندگي بزرگ کرده و آنها را فاجعه آميز و مصيبت بار تلقي مي کند.
2- الگوي تفکر«همه يا هيچ» : از اين الگوي تفکر گاهي به عنوان تفکر«دو قطبي» يا «تفکر سياه و سفيد» ياد مي شود که در آن جايي براي بروز رنگ خاکستري باقي نمي ماند. فرد مبتلا به اين نوع خطاي فکري، امور را غلط يا درست مي بيند؛ بر روي اين يا آن پافساري مي کند؛ حالت اغراق آميز هر کاري را در نظر مي گيرد از حالت مياني غفلت مي کند؛ افراد يا اشيا يا کاملاً خوب و يا کاملاً بد تلقي مي شود. اين گونه تعبير و تفسير واقعيات، به بروز افراطي واکنش هاي عاطفي منجر مي شود که دامنه آن از نااميدي تا شور و شعف و از خشم شديد تا آرامش کامل و سرخوشي متغير خواهد بود. اين الگوي تفکر بر قضاوت شخص در مورد خودش اثرمخرب دارد و ممکن است فرد در ارزيابي خودش به نتيجه برسد که چون شخص برجسته و کامل نيست، پس يک سکست خورده يا کودن است. به نظر مي رسد که در دنياي اين گونه افراد جايي براي اشتباهات يا معمولي بودن وجود ندارد و به محض اين که اشتباهي را مرتکب شوند، خودشان را به باد انتقاد مي گيرند و نتيجه مي گيرند که آدم بي مصرفي هستند. همچنين، اين گونه افراد نمي توانند اشتباهات ديگران را ناديده بگيرند و اغلب رفتار ديگران خصمانه ارزيابي مي کنند.
3- تعميم بيش از اندازه: در اين الگوي تفکر،فرد براساس يک رويداد واحد و شواهد محدود به نتيجه گيري کلي مي پردازد؛ اغلب از کلمات«هميشه» ، «هرگز» ، «هيچ کس» ، «همه» و... استفاده مي کند. براي مثال، اگر اتوبوس دير برسد، مي گويد آن هميشه دير مي آيد و من هيچ وقت موفق نخواهم شد به موقع به اتوبوس سوار شوم. به عنوان مثالي ديگر، دختري که گرفتار اين گونه افکار است، ممکن است با از دست دادن تنها يک خواستگار به اين نتيجه برسد که«هرگز کسي حاضر به ازدواج با او نخواهد شد». اين الگو مي تواند به يک زندگي بسيار محدود منجر شود. ممکن است يک تجربه بد فرد را به بازتوليد همان تجربه در موقعيت هاي مشابه هدايت کند. تعميم بيش از اندازه يا کلي بافي، اغلب به صورت قانون ثابت و تغييرناپذير فرصت هاي تجربه شادي را براي فرد محدود مي سازد.
ويژگي ديگر الگوي تفکر تعميم بيش از اندازه، برچسب زدن کلي بر افراد، مکان ها، و اشيا است. براي مثال، کسي که با شما مخالفت مي کند «يک نفهم واقعي» تلقي مي شود؛ شهر تهران«جهنمي واقعي است» ؛ «تلويزيون يک وسيله شيطاني منحرف کننده است»؛ «تو آدم بي مصرفي هستي و براي هيچ کاري مناسب نيستي». وقتي فرد از چنين برچسب هاي کلي استفاده مي کند، در واقع، به جاي نفي رفتار غلط طرف مقابل يا نفي ويژگي نامطلوب، کل شخصيت يا کل موضوع را نفي مي کند و همه شواهد متضاد را ناديده مي گيرد.
4- استدلال هيجاني: در اين الگوي تفکر، فرد از هيجان به عنوان شاهدي براي وجود حقيقت استفاده مي کند. براي مثال، فرد وقتي عصباني مي شود، نتيجه مي گيرد که حتماً طرف مقابل کار غير منصفانه اي انجام داده است و دليل آن همان عصباني بودن او است.
5- خواندن ذهن يا فال بيني: در صورتي که اين الگوي تفکر بر فرد حاکم باشد، تصور مي کند که از احساسات و انگيزه هاي ديگران اطلاع دارد. اگرچه اين پندار غلط است ولي، فرد مبتلا نتيجه گيري خود را واقعي و رفتار ناشي از اين پندار را موجه ارزيابي مي کند. خواندن ذهن مي تواند نوعي فرافکني باشدکه در طي آن، فرد احساسات و افکار خود را به ديگران نسبت مي دهد. در اين الگوي تفکر، فرد فرضياتي در باره علت رفتار ديگران مي سازد و بدون آزمايش، آنها را مي پذيرد.
6- الگوي تفکر بزرگ نمايي و فاجعه سازي: در اين الگوي تفکر، فرد مبتلا نقاط ضعف و شکست ها را بيش از اندازه بزرگ مي کند و ازدرک اهميت واقعي آنها ناتوان است. چنين افرادي ممکن است يک سردرد معمولي را نشانه بارز بيماري خطرناکي مانند سرطان تلقي کنند يا يک انتقاد معمولي را تهديد کلي شخصيت خود ارزيابي کنند و يا موانع ملايم زندگي را به عنوان سد راه فولادين و غير قابل نفوذ در نظر بگيرند. البته، بايد توجه داشت که فرد گرفتار اين نوع تفکر، مشکلات را بزرگ مي کند ودر مقابل جنبه هاي مثبت شخصيت وتوانايي هاي خود را براي مقابله ناچيز ارزيابي مي کند.
7- شخصي سازي: در الگوي تفکر شخصي سازي، فرد مبتلا رويدادهاي نامربوط را به خودش نسبت مي دهد. براي مثال، يک شخص بدبين ممکن است رفتار ديگران را بدون دليل به خودش مرتبط سازد. يک کارمند افسرده ممکن است پس از شنيدن شکايت رئيس اش از خستگي خود نتيجه بگيرد که حتماً رئيس از دست او خسته شده است. مهماني که گلايه ميزبان را از گراني مي شنود، ممکن است نتيجه بگيرد که منظور ميزبان اين است که مهماني او برايش بسيار هزينه بر بوده است. مردي که تمجيد همسرش را از درآمد بالاي همسايه مي شنود، ممکن است تصور کند همسرش به درآمد پائين او اشاره مي کند و کفايت و لياقت او را کمتر ارزيابي مي کند.
8- الگوي تفکر مبتني بر استبداد بايدها: در اين الگو، شخص مبتلا، بر اساس فهرست نسبتاً طولاني از قوانين و بايدهاي غير قابل انعطاف که شيوه رفتار خود و ديگران را ديکته مي کنند، عمل مي کند. اين ويژگي شبيه ويژگي کودکاني است که در مرحله مطلق گرائي تحول اخلاقي قرار دارند. فردي که در او اين الگوي تفکر حاکم است، خود و ديگران را در قيد و بندهاي بايدهاي خود ساخته قرار مي دهد. نمونه هائي از بايدهاي غير منطقي و متداول افراد مبتلا به الگوي تفکر ياد شده به شرح زير خلاصه شده است:
É من هرگز نبايد اشتباه کنم.
É من بايد هميشه در اوج لياقت و کارآيي بمانم.
É من بايد يک پدر، مادر، معلم، همسر و... کامل باشم.
É من بايد قادر به تحمل هر نوع سختي باشم و در هيچ موقعيتي نبايد خم به ابرو بيآورم.
É من بايد مظهر سخاوت، تواضع و شجاعت باشم.
É من هرگز نبايد خشمگين بشوم.
همه الگوهاي تفکرياد شده از واقعيت ها فاصله داشته و به همين دليل غير منطقي و ناسازگارانه هستند. وقتي که اين الگوهاي ناسازگارانه تفکر نمي توانند در حل مسائل مفيد واقع شوند، افراد مبتلا به طور مکرر با موانع و ناکامي ها مواجه مي شوند ودر نتيجه فراواني و شدت تجربه خشم در آنها افزايش مي يابد. بنا بر اين، ارتقاي مهارت هاي خودنظم دهي خشم مستلزم اصلاح الگوهاي تفکر ناسازگارانه است که در برنامه هاي آموزش مديريت خشم، اين هدف از طريق بازسازي شناختي پيگيري مي شود.